برای همیشه رفته دیگه برنمیگرده...................................
پیرمرد برای همیشه ازپیش شما ها رفت اون مرد.............
من دقیقا در وسط شهر جایی که قرار است مجسمه ی سربریده ای را چند روز بعد در آنجا نصب کنند، نشسته ام.در مقابلم تابلویی هست که روی آن نوشته :سه شنبه 16 مهر 1387 ساعت یازده و پنجاه دقیقه ی قبل از ظهر. هوا گرم است.
کلاغی از روی سرم گذشت و به سمت پایین شهر رفت . کنارخیابانی که سمت چپم است گرگی زوزه میکشد و مرا صدا میکند . درختان در کنار بلوار های منتهی به میدان واقع در وسط شهر در حال پچ پچ کردن با یکدیگر هستند. به احتمال زیاد درباره ی من که اینگونه نشسته ام صحبت میکنند. شاید فکر میکنند دیوانه ام.خیابانی که سمت راست من قرار دارد بیشتر شبیه تالار مرده هاست گویی پای هر درخت کسی را دفن کرده اند . نشانه ی ظاهری برای اثبات این مدعا ندارم .اما قویا حس میکنم که اینگونه است .
در خیابان سمت چپم دختری از مدرسه برمیگردد. گرگی که زوزه میکشید دقیقا در کنار آن ایستاده است اما دخترک از گرگ نمی ترسد. من به راننده ی ماشینی که از مقابلم رد میشود میگویم که مراقب گیاهان عجیبی که در وسط خیابان میرویند باش .آنها احتمالا وحشی باشند و به ماشین تو و یا حتی خودت آسیب برسانند . اما راننده صدای مرا نمی شنود. از خیابانی درست در مقابل من قرار دارد. چند مرد مجسمه ی سر بریده ای را به سمت میدان وسط شهر ،یعنی جایی که من نشسته ام ، حمل میکنند. چقدر این مجسمه شبیه من است . این مجسمه قرار بود پنج شنبه این جا نصب شود. تابلویی که در مقابلم هست را میخوانم. روی آن نوشته: پنج شنبه 18 مهر ماه 1387 ساعت دو و چهل وپنج دقیقه ی بعد از ظهر.
عده ای مخالف نصب این تابلو در وسط شهر هستند و قرار بود اعتراض کنند. اما آنها از این مجسمه اینگونه زیبا از آب در آمده ابراز رضایت میکنند و به نظرم به عنوان شهروند معمولی در مراسم نصب مجسمه شرکت کنند . من همچنان در جایم نشسته ام . می خواهم بگویم این مجسمه با این که شبیه من است ولی اگر سرش را در دستانش قرار میدادند ،طوریکه تماشاگر فکر میکرد آن را از کسی هدیه گرفته است، بهتر بود . مرد بسیار با شخصیتی در کنارم نشست و گفت که با نظر من موافق است و خودش را اینگونه معرفی کرد: "من سالهاست که کسانی را که می خواهند خود را تنبیه کنند تازیانه میزنم.البته با رضایت خودشان. چندین بار این کار را برای شما انجام داده ام. شما از من راضی بودید و صبور . امروز بعد از تماشای این مجسمه تعداد کسانی که به فکر تنبیه خود خواهند افتاد زیاد خواهد بود و من امروز سرم شلوغ خواهد بود." مرد مزخرفی بود. حالم از حرفهایش به هم خورد. در حالی که از من دور میشود تابلوی مقابل چشمانم را نگاه میکنم . روی آن نوشته : دوشنبه 22 مهر 1387 ساعت چهار بعد از ظهر. بر میگردد و به من میگوید : تو مشتری خوبی بودی . اما حیف شد دیگر نمی توانم تو را شلاق بزنم. تو روح این مجسمه شده ای و مجسمه ها هرگز کاری نمیکنند که سزاوار تنبیه شوند. این جا بمان . مراقب خودت باش . من بر میگردم
یا حق
نوشتم نمیدونم چرا اما برای دل خودم اینو نوشتم.......
وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند کافی است بگویی :
عشق ! نیازی نیست تا بگویی : حسی پر شور
در تمام وجودت که زیر پوستت جریان می یابد تا لبریز از حس خوب
بودنت کند ! تو تا انتهای " نیست شدن" عروج میکنی و
بی بال و پر اوج می گیری !
وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند تا بگویی
: دوست !انگار گفته ای : حضور گرمی که به فرداها دلگرمت می کند
وجود قلبی که بی چشمداشت برایت می تپد و لبخندش زیباترین
هدیه برای توست!
وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند بگویی :
سکوت ! گفته ای: فرصتی بی بدیل برای فکر به خوبیها
اندیشیدن به خوبها و مهلتی برای گفتگو با خدا ! تنها در سکوت
است که تو به ارزش زرف زندگی ات پی می بری!
وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند بگو باران !
انگار گفته ای :ریزش مهربانی خدا از سقف اسمان !
موج زدن در لطا فتی بی نظیر و پر شدن از حسی سرشار !
وقتی واژه ها این چنین تا معنای حقیقی شان عمیق شوند
فرصت برای نگفتن زیاد و زمان برای شنیدن صدای هستی بیشتر
میشود
وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند به هر
حس نا بجایی نمی گویی عشق ! به هر کسی نمی گویی : دوست!
سکوتت ارزشمند می شود ! تنهایی پروازت می دهد و می توانی
تجربه اش کنی حتی اگر در میان صدها نفر باشی .!
وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند از باران
نمی گریزی ! زیر سیاهی چترها پنهان نمی شوی !
می نوشی اش می بو یی اش و غرق در شور کود کی می شوی
تا زیرش بدوی و سرودی بخوانی که نسلها ان را خوانده اند !
وقتی واژه ها تا معنای حقیقی شان عمیق می شوند تو نیز عمیق
می شوی و چه لذتی ست عمیق بودن !
و این چنین تو به ارزش ژرف زندگی ات پی می بری !
می خواهم برای هزارمین بار بگویم دلم گرفته است...
اما اینجا
حتی دیوارها هم گوش فرو بسته اند
دلم از تمام آدم ها و دیوارها گرفته است
هیچکس نمی فهمد گودال تنهایی من چقدر عمیق است ،
و من آنقدر فرو رفته ام
که مردمک های باورم
بی حضور نور
تاریکی تنفس می کنند
دلم گرفته است...
تصمیم گرفته ام تا آخر دنیا در گودال تنهایی ام
روی صندلی سکوت بنشینم
آنقدر تا موریانه های اندوه
پیکرم را مثله کنند
و هیچکس به بوی تعفن لاشه ی احساسم اهمیتی نخواهد داد
وحقیقتا
مرگ
چه استدلال رقیقی برای ترک زندگی خواهد بود...
افتابی ترین روز ها هم
نشد كه كمی برایم بباری
در ابری ترین دقایق هم نشد كه خورشیدی اندكی از تو بتابد
راه رابر شمارش درجهت گردش سد میكنم
بلكه تو را درنگی.....
...آه از ثانیه هایی كه نفرینی تواند
بی خداحافظی هم بروم باز بهتر است برایم
كه سلامی دوباره به ریشخندت نمی ارزد
خدا را شكر كه نفهمیدی كی رفتم وكی آمدم
و خدا را شکر که سالگرد شروع عشقی را
به تنهایی جشن می گیرم
که در آن هیچ نبود ...
شده تا حالا حجم عظیم دلتنگی هاتو ورداری و با خودت به این
ور و اونور بکشی تا شاید یه کم
آرروم بشی ! بعدشم نتونی جایی رو پیدا کنی! هیچ جایی !!!!!!!
شده که یه عالمه حرف تو دلت
تبدیل بشن به لجن! و تو ، تو این لجنزار متعفن حرفهای نگفته ات
دست و پا بزنی ! شده از خودت
بپرسی چرا همش اسیره انتظاری ؟؟؟ شده دلتنگیهات تو رو به
جنون بکشن...حتی شده دلتنگ
یه خط نوشتن شده باشی ولی نتونی! شده بغض کنی ولی
بغضت نترکه و جلو گلوت رو بگیره
تا خفه ات کنه!؟
اين روزها
زندگی چادری سياه بر سر کشيده
و ماتم زده
مرگ خويش را به عزا نشسته است
شکایت نوشت: فعلاً روزگار بدجور سرِ ناسازگاری داره
پ.ن: گاهی وقتا همه چیز هیچ چیز است و گاهی وقتا هیچ
چیز ، همه چیز!!! مگه نه؟
پ.ن: گاهی وقتا هیچی نفهمیدن بهتر از اینه که همه چی رو بفهمی و بدونی
منم خودم رو می زنم به نفهمی...
میخواهم سرم را روی شانه های مرگ بگذارم...
و این بغض کهنه را بشکنم....
چرا نمی شکند؟
می خواهم بگریم...
میخواهم بنویسم از زنی که می گریست به او نگاه می کردم
صورتش پر از مهربانی بود پر از عشق پر از ...
او می گریست
چادر سیاهش را روی صورتش انداخته بود
شانه هایش می لرزید
اولین باری که او را دیدم به چشمانش توجه نکرده بودم
چشمانش پر از حرف های نگفته بود
هق هق...
او هنوز می گریست
او مرا نمی دید که به او زل زده بودم
و چشم از او برنمی داشتم
چادر سیاهش را کنار می زند
اشک هایش را پاک می کند
ولی هنوز شانه هایش می لرزد
دستان چروکش که خبر از سال ها زندگی می دهد
را بر روی صورتش می گذارد
و باز هم می گرید...
تشنه ام...
این روزها با خودم در جنگم...
از خودم عبور میکنم...
چیزی جز سیاهی نیست...
سیاهی را دوست دارم...
ولی گاه ازارم می دهد...
خسته شدم...
تشنه ام...
سیاهی مرا تشنه کرده...
کسی نیست به من لیوانی آب دهد؟
چرا من را نمی بینید؟
چرا فکر می کنید من هیچ وقت تشنه نمی شوم؟
خیلی از چیزها رو از دست میدم امروز هیچ چیز منو به هیجان نمیاره
. نگران نیستم انگار به یک سکوت طولانی نیاز دارم . ولی از اینکه
بخوابم از اینکه یک هو به دنیای پرت بشم که کسی منو نشناسه
میترسم . میترسم چیزهای که ا ز دست میدم انقدر بزرگ باشن
که دیگه نتونم پیدا شون کنم .........چرا نمیتونم شاد باشم .....
دلتنگ تر از انم که گریه کنم .... من شاید به خیلی از زندگی ها
بتونم وصل بشم ولی من هنوز جراعت کنده شدن از چیزهای
که همیشه با من بودن رو ندارم ..........بعضی وقتها بزور چیزی
رو از تو میگیرن بعضی وقتها چیزی و یا حسی رو از دست میدی
خوشحال هم میشی ولی امروز فکر نمیکنم که بتونم خودمو
تسکین بدم..........فکر میکنم تو گام های اول زندگی ماندم .........
هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست ..... شاید از اینکه امروز کمی
فکر کردم که وضع مالی مناسبی ندارم . این فکر ها و احساسها
نتیجه اون باشه . شاید این احساس نتیجه این باشه که دیگران منو
به اندازه ای که خودم باورم شده قبول ندارند؟ شاید از اینه که حتی
به نیاز های اولیه و احساسی خودم سر و سامان نداده ام.؟شاید
حس تنهای بزرگی رو دلم داره به حجم ملال آوری میرسه ؟ اگه
میشدمرشدی مثل عشق باشه که منو صدا کنه ....مثل سایه
به دنبال من بیاد ...و همیشه از من بپرسه :کجا می روی ؟
جه میکنی؟ آیاکمکی از دست من ساخته است ؟ میتونست
منو ارام کنه . شاید اگه میتونستم یک بار خودمو خالی کنم
میتونستم بهتر ببینم بهتر بشنوم شاید جا برای احساسهای تازه
و روشن و زلال باز میشد.
شاید سالهاست که از تنهای من میگذرد .و کسی سراغم را نمیگیرد .
با کسی که ادعای همراهی مرا دارد و غریبه مانده است و می ماند
بسیار گفته ام چگونه بیاید چگونه بخواند چگونه مرا شیفته گرداند .
بسیار گفته ام فاصله میان ما کم نیست من و تو به دو دنیای مختلف
نگاه می کنیم و راه میرویم بی آنکه به هم نزدیک شویم . سالهاست
که با هم و بی هم بودن را زیسته ائیم .سالهاست کلام من و تو وفتی
به هم میرسند بر هم می آ شوبند بر هم می تازندو درگیر می شوند بی
آنکه هیچکدام مقصر باشند سالهاست از نگاه تو آشتیاق دیدن گریخته است
.نگاه ثابت تو انگار بر کارهای عقب مانده و کسالت آور ملال آنگیز خیره گشته است
(پیرمرد)
و من امروز خسته ام...
و آنقدر بدحال که که احساس می کنم دستی باید سینه ام را بشکافد و قلبم را بیرون آورد تا راه نفس باز شود... و کسی چه می داند این نفس نفس زدن ها از چیست... من امروز خوب خاک خورده ام... امروز از آن روزها است که من آخرش می میرم... تو چه می دانی... من امروز آنقدر بدحالم... بدحال... پ.ن.قصه ی تلخ...
آدم چطور باید بگوید که خسته است...یعنی دقیقا چگونه باید غلیان احساسات عصبانی رنگش
از آدم ها را به رویَش بیاورد یا با چه زبانی این حسرت(های) این همه سال به دل مانده را بگوید... یا مثلا من چطور مثل شما که بقیه اید اینها،اینها،اینها،اینها،این و هزار تا چیز دیگر را ندیده و نشنیده بگیرم و مدام به خودم تلنگر بزنم که زندگی خودت را بکن... من چطور بیاموزم این خونسردی و بی اعتنایی آدم ها را...
چند شبی بود مینوشتم اما کاغذ رو پاره میکردم
اما این بار نوشتم.....
خدا را شکر! سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش ؟ یا چشم مرا ز جای برکنیا پرده ز روی خود
فروکشیا بازگذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم دیری ست که در زمانه ی دون از دیده همیشه
اشکبارمعمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر چون سپارم نه بخت بد مراست سامان و ای شب ،نه
توراست هیچ پایان چندین چه کنی مرا ستیزه بس نیست مرا غم زمانه ؟ دل می بری و قرار از منهر
لحظه به یک ره و فسان بس بس که شدی تو فتنه ای سخ سرمایه ی درد و دشمن بختاین قصه که می
کنی تو با من زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیستخوبست ولیک باید از دردنالان شد و زار زار بگریست بشکست
دلم ز بی قراری کوتاه کن این فسانه ،باری آنجا که ز شاخ گل فروریخت آنجا که بکوفت باد بر در و آنجا که
بریخت آب مواج تابید بر او مه منور ای تیره شب دراز دانی کانجا چه نهفته بد نهانی ؟بودست دلی ز درد
خونین بودست رخی ز غم مکدر بودست بسی سر پر امید یاری که گرفته یار در بر کو آنهمه بانگ و ناله
ی زار کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟در سایه ی آن درخت ها چیست کز دیده ی عالمی نهان است ؟ عجز
بشر است این فجایعیا آنکه حقیقت جهان است ؟ در سیر تو طاقتم بفرسود زین منظره چیست عاقبت
سود ؟ تو چیستی ای شب غم انگیز در جست و جوی چه کاری آخر ؟بس وقت گذشت و تو
همانطور استاده به شکل خوف آور تاریخچه ی گذشتگانی یا رازگشای مردگانی؟تو اینه دار روزگاری یا در
ره عشق پرده داری ؟ یا شدمن جان من شدستی ؟ ای شب بنه این شگفتکاری بگذار مرا به حالت
خویش با جان فسرده و دل ریشب گذار فرو بگیرد دم خواب کز هر طرفی همی وزد باد وقتی ست خوش و
زمانه خاموش مرغ سحری کشید فریاد شد محو یکان یکان ستاره تا چند کنم به تو نظاره ؟بگذار بخواب
اندر ایم کز شومی گردش زمانه یکدم کمتر به یاد آرم و آزاد شوم ز هر فسانه بگذار که چشم ها
ببندد کمتر به من این جهان بخندد
اری محبوب من .............
«همیشه همان
شگرد
همان...
شب همان و ظلمت همان
تا "چراغ"
همچنان نمادِ امید بماند.»
با کوچه آواز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست
عقربه هاي ساعت بر مدار يک تکرار مي گذرند !
ساعتي مي گذرد و زماني جديد زاده مي شود !
به مانند ديروز...
و امروز هم !
و بيهودگي هايم
بدون بيهودگي است !
به خداوندي خدا از تناقض صحبت مي کنم !
مي خواهند چيزي باشم که نيستم
کاري انجام دهم که تخصصي در آن ندارم !
مي گويم نه ،
جواب مي شنوم که جوابم اين بود ؟
مي گويم آري ،
جواب مي شنوم که بيهوده گويي نکن !
سکوت مي کنم ،
از قتل نفس سخن مي گويد و بيهودگي اش را به رخ من مي کشد !
مي ميرم ، دعوايم مي کند !
" تمام درد من ، اين چيزي شدن است "
اخر گناه من چيست مگر ، که نمي خواهم چيزي باشم ؟!
از اين بودن و از اين خواستن خسته شدم !
مي خواهند به وسيله ي من ،
به نرسيده ها و آرزو هاي محالشان برسند !
حالم خوب نيست و اکنون که اينگونه ام ، از هميشه بهترم !
یا علی
اما.......
اما نمی دونم چرا دعا هام مستجاب نمی شه.
نمی دونم چه حالی بهتون دست میده اگه چند ماه هر روز بیش از ۲۰ بار یه چیزی رو از خدا بخواین اما .......
دیگه نمی دونم آدم خوب کیه ؟ آدم بد کیه ؟ خدا کی رو دوست داره و کی رو دوست نداره
دیگه حال هیچ کاری رو ندارم....حتی گپ زدن با دوستام....
حتی دیگه حال دعا کردن هم ندارم...
الان همه کارها برام بی معنی شده .....
دیگه هیچ کجا هم نمی خوام برم.
من دیگه حوصله ندارم .....
خدایا تو که بزرگی ...همه چی دستته ... همه کار میتونی بکنی...پس چرا ؟ چرا ؟.....
به کجای این عالم بر می خورد اگه دعای منو مستجاب کمی کردی ؟ درسته آدم زیاد مالی نبودم اما دل داشتم ........
مگه نمی گن تو بنده هاتو دوست داری ؟ مگه نمی گن همین نزدیکیایی؟ مگه نمی گن فقط تو به داد آدما می رسی؟
پس چرا من تنهام ؟ پس چرا من ........
خدایا منو ببخش.... خدایا منو ببخش....
غلط کردم.... نا امیدم نکن......
منو نگاه کن ای خدا .ببین که چقدر ضعیف و بی چیزم .
آخه من زدن دارم ؟ آخه من امتحان کردن دارم؟
من که هیچ اختیاری از خودم ندارم .هرچی تو بخوای همون میشه
خدای دعای منو اجابت کن ! خداااااااااااااااااااااااااااااااایا!
یا اجابت کن یا یه جایی رو نشون بده که بهتر از تو می تونن کار منو راه بندازن!
این روزگار لعنتی مرا در پاییز تنها گذاشت و رفت .
حالا من موندم و برگای زیر پام و برگایی که روی سرم می ریزن .
من اهل پاییز شدم. آره من اهل پاییزم.
این روزا زندگی عجیب دلتنگم کرده .
اما من باز هم پائیز را دوست میدارم بخاطر تمام خاطراتم ...
، بخاطر غريب و بي صدا آمدنش
، بخاطر رنگ زرد زيبا و ديوانه کننده اش
، بخاطر خش خش گوش نواز برگ هايش
، بخاطر صداي نم نم باران هاي عاشقانه اش
، بخاطر رفتن و رفتن... و خيس شدن زير باران هايش
، بخاطر شب هاي سرد و طولاني اش
، بخاطر تنهايي و دلتنگي هاي پاييزي ام
، بخاطر پياده روي هاي شبانه ام
، بخاطر بغض هاي سنگين انتظار
، بخاطر اشک هاي بي صدايم
، بخاطر سالها خاطرات پاييزي ام
، بخاطر معصوميت کودکي ام
، بخاطر نشاط نوجواني ام
، بخاطر تنهايي جواني ام
، بخاطر اولين نفس هايم
، بخاطر اولين گريه هايم
، بخاطر اولين خنده هايم
، بخاطر دوباره متولد شدن
، بخاطر رسيدن به نقطه شروع سفر
، بخاطر يک سال دورتر شدن از آغاز راه
، بخاطر يک سال نزديک تر شدن به پايان راه
، بخاطر هديه زيبايي که به من داد
، بخاطر هديه اي که به من اميد ماندن داد
، بخاطر هديه اي که به من جرات عاشق شدن داد
، بخاطر غريبانه و بي صدا رفتنش
بخاطر خود پاييز
و من عاشقانه پاييز را دوست دارم...
آری محبوب من ..........
روزی مانند شما بودم مثل شما میزیستم مثل شما میگریستم مانند شما میخندیدم اما روز و روزگار با من یار نبود ......
در جواب نوشته هایت مینویسم تا شاید بدانی چگونه اینچنین شدم چگونه در خود گم شدم چگونه به آدمیان بی احساس شدم
سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است
حالات درونم گاه چنان مشوش و سر در گم می نماید که گویی دلم را بر بال کبوتر خیالی بسته ام که در آسمان ها سیر میکند... گاه بال میزند و گاه آرام می نشیند و باز بال میگشاید.هر بار که پرهای خود را باز و بسته می کند دلم در تعقیب سایه ی خیالم طوفانی میشود.
اضطراب ، نگرانی ، نا آرامی ، بی قراری ، دلشوره و .... همراهان آشنای منند. آن هم بی حساب و بی اندازه و بی پایان. گویی از ازل اینگونه بوده ام و تا ابد اینگونه خواهم بود.
زندگی من به خیال میگذرد و به همان نسبتی که افکار مخیله ام ناهمگون و ناهماهنگ هستند احوال دلم نیز پر آشوب و در هم ریخته اند.
من اسیر عقاب تیز پرواز " وهم " و " خیال " شده ام که لحظه ای و فقط لحظه ای مجالم نمیدهد و بدون اینکه نگاهی بر من کند در اعماق آسمانها اوج می گیرد.
به گمانم راه چاره ای نمی آید . اصلا گمانی در کار نیست، چرا که همه ی صفحات ذهنم پر از تمثیل های خیالی از اختلاط مسخره ای از گذشته و حال و آینده است.
سخت است تحمل این حالت سخت و بیخود
سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است
این که ساعات زندگی تند میگذرد یا آهسته مهم نیست .مهم آنست که بد میگذرد و روحم را می فرساید. تفکرات بیهوده چون خوره جانم را بلعیده است و از من دیوانه ای دهشتناک زاییده که خود نیز از آن به شدت ترس دارم و یارای مقابله با آن را در اعماقم به هیچ وجه احساس نمی کنم
این پرنده ی سمج با تمام قدرت خود مرا در چنگال وحشی خود فشرده است و روزهای مرا به طرز طاقت فرسایی به تاراج برده . قدرت مرا ربوده و شیر ه ی جانم را مکیده است .....
آری محبوب من نمیدانم از کجاش بگم برات تا بدونی
اما محبوب من ندانی بهتر است.........
چه بگويم سخنی نيست
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم ؟ سخنی نیست
پشت در های فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج انديشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زير فشار شب
کج
کوچه از آمدورفت شب بدچشم سمج
خسته ست
چه بگویم؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر آوا
جز زموشی که در اند کفنی
نیست
وندراین ظلمت جا
جز سیانوحه ی شو مرده زنی
نیست
ورنسیمی جنبد
به رهش
نجوارا
نارونی نیست
چه بگویم
سخنی نیست
این سئوال مهمی است که آیا ما واقعا هستیم ؟
و اگر هستیم آیا زند ه ایم؟
و اگر زنده ایم خوابیم یا بیدار ؟
نکند همه ی این اتفاقات تصورات خداست ؟ نکند اصلا ما نیستیم ؟ چه کسی میداند بودن به چه معناست ؟
وشاید ما هستیم اما زنده نیستیم ؟ شاید اینجا همان جایی است که موجودات بعد از مردن وارد آن میشوند؟ سرزمین مرده ها!! اما هر چه با خاطراتم ور میروم چیزی از دوران زنده بودنم یادم نمی آید ؟
وشاید اینجا تبعید گاهی ست که افسون شده ها را از سرزمینی در شرقی ترین نقطه ی بالای عالم بدینجا می فرستند؟ اما باز هرچه تلاش میکنم یادی از دوران پیش از افسون شدگیم مرا یاری نمی کند...
واگر ما زنده ایم آیا در عالمی که هست زندگی میکنیم یا وجودمان در سرزمینی که اصلا وجود ندارد جولان میدهد؟ . خدا را چه دیدی شاید خواست وجود را در عدم محبوس کند .موجوداتی در نیستی!!
نکند خوابیم و همه ی این شدن ها تخیلاتی است..... اصلا که گفته ما وقتی خوابیم خوابیده ایم و وقتی بیداریم در حال زندگی کردن. که گفته خفتگان در عالم خیالند و بیداران در عالم وجود (البته اگر عالمی و کلا چیزی به نام جا و مکان که موجودی در آن جای بگیرد وجود داشته باشد) به همان نسبت که این تصور منطقی به نظر میرسد(البته کلا گور بابای منطق ) این نیز منطقی ست که زندگی حقیقی ما همان لحظاتی باشد که خوابیده ایم و بقیه تصوراتی هستند که از این لحظات داریم . یعنی موقعی که بیداریم (که در حقیقت خوابیم) آنچه را که میبینیم خوابهایی هستند که از لحظات خواب (در واقع لحظات بیداری ) سر چشمه میگیرند.
هر روز صبح که از رختخواب زندگی ! برمیخیزیم وارد عالم رویا میشویم .همه ی نماز ها و روزه ها برای عالم بیداری (عالم خواب واقعی ) فریضه شده اند . نماز خوابیدن (همان زندگی کردن حقیقی ) چیزی نیست جز پر کشیدن به سوی حقیقت بود و نبود های خلق شده و نشده در عالم وجود و عدم .پر کشیدن به سوی محبت.....
هر لحظه از لحظاتی که مخیله ات در این جهان نکبت بار(که بیشتر شبیه لانه ی شغال هاست) نیست و کبوتر اندیشه ات از پشت بام دنیای نجس دور شده است در خوابی (که همان زندگی حقیقیست) وهر لحظه که در لجن کرده های آدمیان خدعه گر پای بگذاری بیدار گشته ای (که همان خواب واقعیست)
یادم نرود پرواز بیداران وزنده ها به لجن زار می انجامد و بال گشودن خوابها ومردگان به سوی محبت است....
من اگر وجود دارم و یا در کتم عدمم .اگر زنده ام یا مرده .و اگر خوابم یا بیدار و اگر جهانی وجود دارد یا نه و اگر اگرهمه چیز تصورات خداست یا اعمال ما .... حسی به من میگوید که نقطه ای در این عالم محمل نوریست که عالم وجود یا عدم بر آن سوار است و همه چیز از بود و نبود بر آن متصلند وآن نقطه در مداری ثابت می گردد .
آن نقطه محبتست و کانون آن مدار خدا .
هر آنچه که بودن و نبودنش برای من قفسی شود باید بشکند تا آرامتر و راحتتر بخوابم.
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
کاروان رفت و در خواب و بیابان در پیش وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
لمع البرق من الطور و آنست به فلعلی لک آت بشهاب قبسی
نمیدانم محبوب من نمیدانم نمدانم نمیدانم......
سلام
این وب هم یک ساله شد
بازهم سال جدید تنهائی رو شروع میکنم بل یک
یا علی
بازم دلم گرفته
روحي چنان فراخ و روشن داشتي
كه مرا هرگز توان ورود بدان ميسر نشد.
باريك ميانبري جستم، در امتداد بيراهههاي باريك،
واز پس گامهاي بلند و دشوار …
ليك،
گذر به روح تو از راههاي گشوده بود .
بلند نردباني مهيا كردم
ديواري بلند در رويا
ليك روح تورا نه ديواري بود و نه حفاظي .
در پي باريك رهي به روحت گشتم،
اما روحت چنان روشن و زلال بود
كه ره آمدي نداشت.
از كجا مي شد آغاز؟
به كجا مي يافت پايان؟
و من تا ابد دربدر
در مرز گنگ آن نشسته ماندم .
آه ای پروردگارم......................
روزگار سختی دارم اما بازهم ناشکر نیستم...........
آری ای عزیز ............
«همیشه همان
شگرد
همان...
شب همان و ظلمت همان
تا "چراغ"
همچنان نمادِ امید بماند.»
ای پیر تنها مگر نمیدانی که..............
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم:
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر:
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
باز هم مینویسم ......
به تنها چیزی که می توانستم فکر کنم این بود که چرا اینگونه شد ؟ قدم های سرد و عبوسم در بیراهه ای که گویی ابتدا و انتهایی ندارد و معلوم نیست کجای عالم را به کجای آن متصل میکند ، رفته رفته کوتاهتر میشوند . نفس کشیدن در این هوای سوزان به گمانم بی پرده ترین کاری است که میتوان انجام داد . راه رفتن در این بیابان طاقت فرساست .
به این که از کجا آمده ام نمی اندیشم و یا به این که به کجا میروم ! به تنها چیزی که میتوانم فکر کنم اینست که چرا اینگونه شد ؟
قدم های سرد و عبوسم مدام کوتاه و کوتاهتر میشوند. کوتاهتر و کوتاهتر و کوتاهتر ! و دیگر این پایان راه است !
زانو میزم......
و از شدت خستگی زانو میزنم و روی زانوی راست خودم میغلتم و به پشت میخوابم . آسمان با همه ی کرامتش چیزی برای من ندارد مگر شعله های عصیانگر خورشید را که همچون تازیانه بر سر و روی من نواخته میشود
مهم نیست که تشنه ام و مهم نیست که مدتهاست چیزی نخورده ام . مهم این است که دیگر توان ادامه دادن را ندارم و زانو زده ام !!
شاید هرگز تصورش را نمی کردم که ظهر جهنمی یک روز تابستانی را در بیابانی که گویی هیچ انسانی تمایلی برای رفتن به آنجا را تا بحال نداشته است ، سپری کنم . اما گاه انسانها بی آنکه چیزی را اراده کنند ویا آرزو کنند و یا تصور کنند مغلوب حضور ناگهانیش میشوند و در حالیکه کسی برای توضیح دادن وجود ندارد محکوم به تحمل آن واقعه ی درد ناک میشوند . مشکل این نیست که تحمل حوادثی از این قبیل بسیار سخت و جانکاه است بلکه مسئله اینست که وقتی اینگونه ناگهانی در میان آتش احاطه میشوی از اینکه نمیدانی چرا اینگونه شد روحت به مرور فرسوده میشود و جسمت از درون مبتلا به شعله های سر کش میشود و بدین سان است که درون و بیرون وجودت در تلاشند که تو را خاکستر کنند بی آنکه بفهمی چرا ؟!
.. اما چه فرق است میان واقعیت و خیال زمانی که همه ی عالم در میان سوالات بی نهایت زیاد به مبهمی لاینحل تبدیل گشته است . آری ! وقتی ابهام بر انسان چیره میشود فاصله خیال و واقعیت بسیار اندک میشود و آنچه تصور میکند با آنچه میبیند یکی مینمایند به گونه ای که همه ی احکام تفلسف بر آنها یکسان جاری میشوند و بدین سان است که انسانی که میان شعله هایی سرکش که از اعماق وجودش نشات گرفته اند و حلقه ای از آتش که از بیرون او را احاطه کرده است محبوس شده است به علت سرگشتگی مفرط به ابهامی ناخواسته اسیر میشود که عالم وهم و عالم واقع برایش یکسان مینمایند ....
به تنها چیزی که می توانستم فکر کنم این بود که چرا اینگونه شد؟ قدم های خسته ام در مقابل این بیراهه ی بی رحم ساعتها بود که تسلیم شده بودند.
پاهایم که یکبار طعم تلخ و مرگ آور شکست را چشیده بودند به هر زحمت که بود خود را مقاوم نشان میدادند تا شاید فاصله ی کوتاهی طی شود . به نظرم پاهای خسته ام نیز بر این نکته واقف بودندکه همیشه تا اسارت مطلق اندک زمانی باقی مانده و تا شکست نهایی چند ضربه ی دیگر میتوان تحمل کرد . شاید همین حس مسخره و البته ضروری است که انسان محاط شده در حلقه ی آتش را امیدوار میکند تا لحظاتی بیشتر رنج و درد را تحمل کند تا شاید بارانی ببارد و او را از این تنگنا نجات دهد . اما باران نمی بارد و بار این حس بر انسان غلبه دارد که " همیشه تا تسلیم مطلق اندک زمانی باقی مانده است " و این دور آنقدر ادامه میابد که خاکسترم بازیچه ی دست باد میشود . آری میسوزم و خاکستر میشوم ،در حالی که تا لحظه ی آخر تصور میکرد م " هنوز تا تسلیم مطلق اندک زمانی باقی مانده است" ......
به راستی انسان چه تنها و غریب است . این "تنها شدن" نیست که روح انسان را به تنها بودنش آگاهی میدهد بلکه این "عجز و خستگی" است که به او میفهماند که بی کسی اش حقیقتی است بس روشن. .......
" نه در میان زندگان و نه در میان مردگان یک تن نیست که با او احساس نزدیکی کنم . هرکس خدایی از هر قسم داشته است تا او را همراهی کند، هرگز ژرفای تنهایی مرا در نخواهد یافت"
این قصه این روزهای زندگی من است
دارم میوفتم دارم پرت میشم
(پیرمرد)
بنام او که همیشه شاهد روزهای تلخ بوده و هست بدون هیچ صدائی
خدایا....................................
دلم برای آن روزها تنگ شده بود...
آن روزها که دشوار بود بسیار و پر از تکرار تهی کلام های مکتوب...
اما با تمام آن دشواری پر از دوستی بود...و پر از حس من به غرور دوست داشته شدن...
و همان دوستی بود که می گفتیم از جنس دیگری است...نه برای چیزی که برای خودمان
و همواره...و زنده می ماند همیشه در یادمان آن کنار هم بودن ها...
آن روزها که فکر می کردیم به حضور هم و هر لحظه دشواریِ هم را به سانِ دل های هم کنار
می فهمیدیم...من اگر می گفتم یا سکوت می کردم...تو اگر با نگاه با کلام... و همه چیز
همان بود که بود...
آن روزها من اگر از خستگی می گفتم تنها تو می فهمیدی و تو اگر ترس ِ نخوانده ها
را به چشمانت راه می دادی تنها من...
دلم دوباره آن خنده های بی دلیل را می خواهد...
دلم آرزوی شوخی هایی را دارد که تنها خودمان به مسخرگی اش می خندیدیم!!!
نمی دانم چرا...
و می دانی که هیچ گاه...هیچ گاه دلم برای آن روزهای ملال آور تنگ نشده بود...
چیزی در دلم می گوید انگار خیلی بیش از اینها غصه من تمام شده....
باز هم قلم......
مینویسم .......
روزی هم من این نفرت را مثل یک بغض ناگشوده به روی تمام این خاطره های سیاه
قهقهه می زنم و دلم می خواهد آن روز جای کسانی خالی باشد.تا تنهایی ام به
بلوغ لحظه های خود ببالد...
وقتی در این تاریکخانه کنار چند مهره ی بی نقش از گریه پر می شوم. یادم می آید
که چقدر تنها هستم...و باز هم فکر می کنم به روزی که آسمان خانه ام پر از خورشید
باشد و دیوار هایم کمی بلندتر از این چارچوبه ی خالی از مهر...
تمام ثانیه هایی که گذشت پر از دوستی من به جاهای خالی بود و پر از نگاه خالی ام به
این تاریک پوشانِ هست...
آری...منتظرم...منتظرم تا روزی این تنهایی به سکوتِ بودنِ چند مهره ی بی نقش
کیش و مات دهد...
نمیدانم چرا ..........قلم هم از غم مینویسد روزگار از غم مینویسد......
پروردگارا .........
ببین در سردی جریان این روز ها چگونه تقلا می کند ماندن را ، چگونه در بهت سرگردان خود به دنبال خورشید می گردد...
باری به او گفتم بایست تا گذر را در یابی ، آن گاه خود گذار خواهی شد... اما زمزمه ی رکود صدایم را با خود برد...
تحیر این فاصله شگفت است ... انگار همه چیز هست و هیچ چیز نیست ! پنجره گشوده می شود بی آنکه نور فضای تاریک درونم را بیاراید... پزواک ها مرا می خوانند بی آنکه خاموشی قلبم را به لرزه در آورند... در شروع کدام جاده بود که امید همسفری دیگر بر گزید... اکنون نه منظره ای ، نه همراهی ، نه شوری... تنها خط سفید جاده است که حیرتم را به سخره می گیرد... گاهی منقطع می شود ، انگار هشدار می دهد به ایستایی گام هایم...
راه... قدم های خسته ی من... صلا بت تاریکی... چگونه است که این ظلمت راه می داند و من گم شده ام...؟
کجا بود شگفتی فاصله؟؟؟ آسمان دور ... ماهتاب دور...
ستاره خاموش و نگاهی منتظر...
تا کجا باید در انتظار سحر ایستاد...؟
سحر نه...برای این شب بی پایان نور دور ترین ستاره هم کافی است ، اگر بیاید....
(پیر تنها)
بنام حق
باز هم مینویسم بدون هیچ دلیلی
شاید مرده ام...
روزهاست که چشمانم سکوت کرده اند حتی هنگامی که گریستن را دوباره به یاد آوردند... و لحظه های عادت مرا در خود فرو می برند... آری ...عادت می کنم...به فاصله ها...به دوری... شاید مرده ام... دیگر حضور را حس نمی کنم...خورشیدم را گم کرده ام... شاید مرده ام که غوغای دلم خاموش شده... می گفت تا چند وقت دیگر می میری... شاید حالا بعد از آن چند وقت است... پیش از آن که ضرب نامنظم ثانیه های قلبم باز ایستد... من مرده ام... شاید مرده ام اما خودم خبر ندارم (آری من مرده ام)...... وباز هم مینویسم در دفتر تنهائی....... به آسمان دل بستم...
باران می آمد آن وقت... دوباره اشک هایم را پیدا کردم... زنجیر واژه هایم از هم گسسته اما هنوز ناگفته هایم پایان نیافته اند... می دانم...در این قصه ی غریب هم سکوت خواهم کرد... دلم تنگ است باز... آری دلم تنگست اما کو کسی که بتوانم با ا حرفهای دلم را بزنم به او بگویم از غم روزگار از دلتنگیهایم از روزهائی که از غصه دوست دارم با کسی حرف بزنم از شبهای دلگیر م که تنهائی اذیتم میکند خدای من معود من به تو میگویم به تو که بزرگی و میدانی من چه میخواهم.......... بگذار کمی دیگر زندگی کنم...فقط کمی...!
قول می دهم پیش از آنکه بار دیگر نفس هایم به شماره افتند تسلیم شوم... تو که می دانی... من هم از این درد خسته ام... این قلب رنجور از آن تو... بگذار پیش از آن که به خواب روم طلوع امید را به این دل ببینم... خدای من بگذار.......... این هم مال تو محبوب من ......بخوان ...بدون درنگ..... انگار نه انگار... قلم ناتوان و من پر از واژه های تولد نایافته... از دور که به خود نگاه می کنم چیز های عجیبی می بینم...! آرام و پر از رویاهای مغشوش که بیگانه از این زندگی ِ هست چون کلافی بی پایان به دور ذهن خسته ام می پیچد...می بینم تقلا ی نگاهم را برای رهایی از بیگانگی ها...چیز عجیبی نمی بینم...من عجیب شده ام...! و تو انگار نه انگار که ...هنوز هم می آیی و بی محابا رد پای بودنت را میان اشک هایم جا می گذاری و می روی... و من انگار نه انگار که نیستم...گهگاه به میان افکار مجهولت سرک می کشم و بی آنکه بدانی چگونه بر بودنم دست بیاویزی بی گریز می روم... می خواهم غفلت کنم از این حضور بی حضور که گویی می خواهد بر سردرگمی هایم مثل آزردن های بی ریا بخندد...می خواهم کمی فراموش کنم نداشتن بعضی حضورها را...می خواهم با تمام این دلتنگی ها - که هر روز مثل آسمان های بارانی اشک می ریزد- بگویم انگار نه انگار...! (پیر تنها)
من در وسط تابستان و در لحظه هایی که آفتاب بی رحمانه می سوزاند از شما سوالی دارم!
من از شما می پرسم برای افسون پاییز چه اندیشیده اید؟
برای تماشای این نقاشی سحرانگیز چه خواهید کرد؟
مردی که دنیا به دردش آورده در کوچه ای طولانی که از دو طرف آن درختان در تنگ یکدیگر رو به آسمان قد
کشیده اند و برگهاشان چون باران می بارد،بی آنکه لحظه ای ذهنش منحرف شود،صدای خرد شدن
برگهای بیچاره را زیر قدمهایش گوش میکند
چه صدای آشنایی! این همان صدایی ست که از خرد شدن غرورش در زیر باری که ناجوانمردانه بر
دوشش گذاشته شده می شنود
شما برای دیدن این صحنه چه برنامه ای دارید؟
مبادا که این مرد را با چشم هاتان جستجو کنید؟ همان چشم هایی که با آن ها تابستان را نظاره کرده
اید؟!
تابستان را باید کشت
باید درید
باید آتش زد
روزهای طولانی و اسفناک این فصل حیله گر را نمی توان تحمل کرد
باید برای پاییز آماده شد
من از شما می پرسم که باغ پاییز زده را چه خواهید کرد؟
خدایا!
پاییز را برای کدامین انسان آفریدی؟
برای کدامین انسان ؟
که اینچنین زیبا و مستانه رنگش پاشیدی
یا ابنا الصیف!
من میدانم که شما را توان درک اندوه پاییز نیست
من میدانم که شما تاب تماشای باغ پاییز را ندارید
اما میگویم
که تابستان را باید کشت
باید سیلی بر رخش نواخت
تا سرخ شود
تا رنگین شود
تا پاییز شود
ای پسر پاییز!
قلبت چگونه اینسان فراخی یافت که شکیبا گشتی بر اندوه پاییز؟
چگونه "آه مرد خسته" را زیر باران برگ نظاره خواهی کرد؟
ای برگ بی تاب
ای صدای پرستوی مهاجر
ای پرواز از آشیانه
ای همه ی آیات پاییز
خود را بر من نمایان کنید!
مرا این روزها به درد آورده اند
خدایا!
ای آنکه تابستان را خواهی کشت
و از خونش پاییز را خواهی ساخت
مرا تحمل نمانده است!
آرامم ده
با صدایی از پاییز
پیرمرد
راستی دلت گرفته که باز تونستی بنویسی......

من غم انگیز ترین غصه ی شهرم هستم .
کنج دیوار درون کوچه
خیس و تنها و کمی یخ زده ام
و بخار نفسم دستم را
اندکی گرم نگه می دارد .
من همیشه اینجا زیر باران هستم !؟
راستی همسایه
پشت آن پنجره گرم در این تنهایی
بازم دلم گرفته.........
سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است
حالات درونم گاه چنان مشوش و سر در گم می نماید که گویی دلم را بر بال کبوتر خیالی بسته ام که در آسمان ها سیر میکند... گاه بال میزند و گاه آرام می نشیند و باز بال میگشاید.هر بار که پرهای خود را باز و بسته می کند دلم در تعقیب سایه ی خیالم طوفانی میشود.
اضطراب ، نگرانی ، نا آرامی ، بی قراری ، دلشوره و .... همراهان آشنای منند. آن هم بی حساب و بی اندازه و بی پایان. گویی از ازل اینگونه بوده ام و تا ابد اینگونه خواهم بود.
زندگی من به خیال میگذرد و به همان نسبتی که افکار مخیله ام ناهمگون و ناهماهنگ هستند احوال دلم نیز پر آشوب و در هم ریخته اند.
من اسیر عقاب تیز پرواز " وهم " و " خیال " شده ام که لحظه ای و فقط لحظه ای مجالم نمیدهد و بدون اینکه نگاهی بر من کند در اعماق آسمانها اوج می گیرد.
به گمانم راه چاره ای نمی آید . اصلا گمانی در کار نیست، چرا که همه ی صفحات ذهنم پر از تمثیل های خیالی از اختلاط مسخره ای از گذشته و حال و آینده است.
سخت است تحمل این حالت سخت و بیخود
سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است
این که ساعات زندگی تند میگذرد یا آهسته مهم نیست .مهم آنست که بد میگذرد و روحم را می فرساید. تفکرات بیهوده چون خوره جانم را بلعیده است و از من دیوانه ای دهشتناک زاییده که خود نیز از آن به شدت ترس دارم و یارای مقابله با آن را در اعماقم به هیچ وجه احساس نمی کنم
این پرنده ی سمج با تمام قدرت خود مرا در چنگال وحشی خود فشرده است و روزهای مرا به طرز طاقت فرسایی به تاراج برده . قدرت مرا ربوده و شیر ه ی جانم را مکیده است .....
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آویخته می پرهیزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو میریزند
می کند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیز نیست
غنچه ام نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست
حکایت من هم شده کانّه حکایت کور مادر زادی که برای مدت کوتاهی رخصت بصیرت پیدا کرد و بعد به ناگاه فرصت برفت دوباره همه ی کون و مکان تاریک شد ...... بی قرار هر آنچه در آن چند لحظه بر چشمش خورده بود را طلب میکند. نظام زندگیش بر هم میخورد. دیگر بر باد رفت ....... من هم نمی دونم چی میخوام چون فقط لحظه ای بر چشمم خورد .اما قرارم از دست رفته . طبیعت زندگیم عوض شده. انگار رو آتیشم .نمیتونم حتی برای یک لحظه آروم بشینم . شدم عین دیوونه ها . هزیون میگم .... البته الآن دیگه آرومتر شدم .به گمانم مثل کسی که آتیش گرفته بعد از مدتی سوختن بدنم دیگه بی حس شده و حرارتی احساس نمیکنه .....
در خواب دیگر مثل همیشه خشمگین نیستم.
یا امیدوار. یا تلخ. یا عاصی.
پذیرفته ام.
مرده ام.
این مدت هرچه که بود این خوبی رو داشت که حسابم را با خودم صاف کردم .فهمیدم هیچ ...... نیستم. یادم باشد که دیگر از اعتقاد برای کسی صحبت نکنم. یادم باشد که دیگر به کسی نگویم خدایی هست که آن شخص هر کس باشد ایمانش از من بالاتر است. یادم باشد سنگ حسین را بر سینه نزنم. که حسین چون من کسی نمی خواهد .یادم باشد برای بهتر شدن زخم فاطمه بهتر است مدتی ..نه ! برای مدتها خفه شوم.... یادم باشد بهتراست بمیرم تا باری از دوش صاحب برداشته شود ....یادم باشد ......
اما من هر چی که هستم. هر ....... که هستم .مستحق این اوضاع نیستم . قصه فقط اونی نیست که به نظر میرسه ...... فقط اونی نیست که دیده میشه...
خدای من ... من یه زمانی بهتر از این بودم ...هیشکی ندونه خودت که میدونی..
برا هیچ کس هیچ فرقی نمیکنه چه بلایی سرم میاد . هیچکس . اگر هم فرق میکنه تا جاییکه من بذارم براشون فرق کنه و من نمی خوام........ فقط تویی که ترحم کردنت مایه ی ننگ نیست... فقط تویی که میتونی این مشکل رو حل کنی .....
این جا همه میپرسند :
حالت چطور است ؟
هیچ کس نمی پرسد
بالت..........
هر کاری میخوای بکن و لی رحم کن ....رحم کن .... این فقره رو هم رحم کن ....مستجاب کن ....
آمن یجیب مضطر اذا دعوه.........
مضطر تر از من ؟
خدایا :
من خواب دیدهام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کمتر می شوند
اما خواب ندیده ام که روزی میرسد که تو نیز تنهایم بگذاری .
یعنی تو دلت می آد این همه زاری و لابه رو بی جواب بذاری ؟
: با خودم میگم دیگه گذشت ...فصل فصل ناسازگاریه ....
مرا که با تو شادم پریشان مکن
بیا و سیل اشکم به دامان مکن
بیا به زخم عاشقان مرحم دل مرا به یک دم زغم رها کن
من ای خدا به پای این پیمان اگر ندادم جان مرا فنا کن
بی آنکه لحظه ای به ناملایمتی های انسان ها فکر کند ... بی آنکه از کسی شکایت کند
بی آنکه بگوید چرا ؟ و بی آنکه گریه کند .....
خود را به خدا سپرد و راهش را ادامه داد
نگرانی ها از آبروی رفته ...دلواپسی های روزهای گذشته ... دروغ هایی که شنیده بود .. رازهایی که فاش شده بود ... غصه های عمیق زخم های کهنه افسوس های اندوهبار همه و همه
همه و همه در سایه ی سنگین خدا فراموش شد ... حداقل تا فراموشی دیگر
پ.ن۱ : خالی بودن . خالی شدن .
پ.ن.۲:
سن بو مهتاب گئجه سي سئيره چيخان بير سرو اول
اذن وئر ، من ده دالينجا سورونوب سايه گليم
منه ده باخدين او شهلا گوزونله ، من قارا گون
جرئتيم اولمادي بير كلمه تمنايه گليم
من جهنم ده ده باش ياسديقا قويسام سنيله
هئچ آييلمام كي دوروب جنت مآوايه گليم
سن ياتيب جنتي رؤياده گؤرنده گئجه لر
من ده جنتده قوش اوللام ، كي او رؤيايه گليم
سن ده صحرايه مارال لار كيمي بير چيخ ، نولي كي
من ده بير صيده چيخانلار كيمي ، صحرايه گليم
آللاهيندان سن اگر قورخموييب ، اولسان ترسا
قورخورام من ده دؤنوب دين مسيحايه گليم
شيخ صنعان كيمي دونقوز اوتاريب ايللرجه
سني بير گؤرمك اچون معبد ترسايه گليم
يوخ صنم! آنلاماديم ، آنلاماديم ، حاشا من
بوراخيم مسجيديمي ، سنله كليسايه گليم!
گل چيخاق طور تجلايه ، سن اول جلوه ي طور
من ده موسي كيمي ، او طوره تجلايه گليم
شيردير (( شهريار )) ين شعري ، الينده شمشير
كيم دئير من بئله بير شيریله دعوايه گليم؟
این خیلی ناراحت کننده است که زندگی به سان لاشخوری که از خودت قویتر است در فاصله ای معین از تو ایستاده است و اندوهناکتر این است که زبان این پرنده ی کثیف را بدانی و هر چند وقت یکبار سخنی میان تو و او جاری شود.
یادم باشد که سخن از قمری و سیمرغ نیست که سخن از پرنده ای گوشت خوار است که منتظر است لحظه ای خستگی بر تو غلبه کند و فاصله اش را با تو کم و کمتر کند. این مصاحب بی رحم همیشه گرسنه است . وبدتر از همه اینکه دوست دارد با تو زندگیش را ادامه دهد .با تک تک ذرات وجود تو .
چشمانم دوست دارند آرام بگیرند اما میدانم که اجابت خواهش آنها به معنای اجابت خواهش همان لاشخوری است که در چند قدمی من ، به طرز خستگی ناپذیری منتظر من است . سراسر وجودم را التهابی که از تبخیر لجن های محیط اطرافم به وجود آمده است ، فرا گرفته . این بدترین ثانیه هایی است که من تا بکنون تجربه کرده ام . لحظات آرامتر از سابق میگذرند . صدای حرکت عقربه های ساعتی که در وسط این میدان گور سان نصب شده است ، به شدت گوش خراش است. تحمل خرناز کشیدن حیوانات نا اهل را ندارم. اما مجبورم که گوشهایم باز بمانند و چشمانم زنده . ای کاش میدانستم این جا چه غلطی میکنم ،میان این همه حشره ی قیری رنگ؟. پس آدمهای این شهر کدام گوری مانده اند؟
من زبان همه ی این موجودات اطرافم را میفهمم. بطری شیشه ای که به گمانم زمانی درونش پر از ....بوده است به کرم خاکی که از کنارش رد میشود میگوید: که از اینکه قرار است چندین و چند سال زیر خاکها به همین حالتی که هست مدفون بماند بسیار اندوهگین است و کرم خاکی جواب میدهد که : این کار واقعا طاقت فرسا ست .
لاشخور ،خستگی ناپذیر ، همچنان در آن فاصله ی معین از من ایستاده است. اما من بیش از این تحمل خستگی را ندارم . پاهایم نای ایستادن ندارند و به شدت لابه ی خم شذن سر داده اند. ای کاش میدانستم این جا چه غلطی میکنم؟ و آدمهای این شهر کجا مانده اند ؟
هوا همچنان گرم و سوزنده است و این گرما بوی تهوع آور محیط را تقویت میکنند. اینجا بیشتر شبیه قسمتی از جهنم است .ظاهرا تنها چاره تحمل است .البته اگر توانی برای تحمل باقی مانده باشد.
کاش هرچه زودتر خورشید غروب کند .عصر شرایط بهتری برای صبوری دارد.چیزهایی که آنها را باور داشتم . همگی از صفحه ی ذهنم پاک شده اند . اندیشیدن دیگر مفهومی برایم ندارد . فقط به فکر فرارم و عصر ،هنگام غروب آفتاب ، فرصت خوبی برای فرار است. این آخرین و شاید بهترین چاره برای من باشد که این چنین در محیطی لجن زار در حال غرق شدن هستم. شاید ...
********
من دارم با خودم فکر می کنم . به لحظاتی که دارم سپری می کنم . به خودم .به اینکه دارم چیکار میکنم ......به اینکه چقدر ضعیفم .....به اینکه عجب لحظات تلخیه....
همینجوری و ناگهان یاد یاد حدیث قدسی می افتم.....
من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی
و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی
و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته
و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته
فانا دیته
آنکس که مرا طلب کند می یابد و آنکس که مرا یافت می شناسد
آنکس که مرا شناخت دوستم می دارد آنکس که دوستم داشت به من عشق می ورزد
آنکس که به من عشق ورزید من نیز باو عشق میورزم
آنکس که باو عشق ورزیدم میکشم او را
آنکس را که من بکشم خونبهایش بر من واجب است
پس من خودم خونبهایش هستم.
بی آنکه ثانیه ای بگذرد یاد این گفته که : «هل الدين الا الحُب» آيا دين غير از محبت است
و یاد مولانا و جمله اش در فیه ما فیه :
در قیامت، چون نمازها را بیارند، در ترازو نهند، و روزهها را و صدقهها را همچنین؛ اما چون محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد، پس اصل «محبت» است
لحظاتی است که مانده ام .....حیران.... سرگشته....
من همچنان دارم با خودم فکر می کنم ........
به این فکر میکنم که یکی هست که گل دست اونه و بقیه ی دستا همش پوچند.....
با شمام همه تون دستاتون رو باز کنید و کف بزنید ...خالیه
گل دست یکی دیگه ست......
با خودم میگم: خوب حالا که گل دست یکی دیگست و اون هم داره در به دریت رو میبینه .....همونی که خالق محبته.....پس چرا ناراحتی ؟
چرا دلتنگی ؟
ساکت میشم ....حرفی برا گفتن ندارم.....
یاد یه شعر می افتم :
حجاب چهر جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از ان چهره پزده بر فکنم
عیان نشد که چرا امدم کجا رفتم دریغ ودرد که غافل زکار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر زخون دلم بوی شوق می اید عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهنم زرکشم مبین چون شمع که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا وهستی حافظ زپیش او بر دار
که با وجود تو کس نشنود زمن که منم
با خودم میگم وایسا کنار . ...وایسا کنار ...
من الآن نمی دونم چیکار کنم
شاید فقط .......
استغفر الله ربی و اتوب الیه ......استغفر الله ربی و اتوب الیه...
خدایا منو ببخش که نمی فهمم.......
خدایا نجاتم بده از این چاهی که افتادم توش .....
خدایا ...کمکم کن .....
ای مهربان.... ای کسی که داری میبینی...ای کسی که داری میشنوی...
دوباره دست می آرم به سوی تو ....همون دعا یی که مستجاب نشد........یکی دو نفری که می دونن قضیه رو میگن باید بی خیال شم..........
اما من نمی تونم .....دوباره به آسمان نگاه میکنم ...به سوی تو......تو که آخرش رحم میکنی ؟..........
دعای تکراری منو استجابت کن ...معجزه کن.....معجزه کن ........
معجزه کن ای خداا........
باز از اول شروع میکنم ...دوباره دعا ...دعا ...دعا..تا استجابت بشه....
دست از طلب نــــدارم تـــا کـــام من بــرآیـد
یا تن رســـد به جانان یا جان زتـــــن بــرآیـد
بگشای تــــــربتــم را بعد از وفات بنگـــــــر
کـــز آتش درونم دود از کفـــــن بـر آیـــــــد
بنمای رخ که خلقی والـــه شونــد و حیــران
بگشای لب که فریـــاد از مرد و زن برآیـــد
از حسرت داهـــانش آمــد به تنگ جــانــــم
خود کام تنگ دستان کی زان دهـن برآیـــــد
بـــر بوی آنکه در باغ یابـــد جلا ز رویــــد
آیــــد نسیم و هــــر دم گرد چمن بــرآیـــــد
گویند ذکر خیرش در خیل عشق بـــــــازان
هـــرجا که نــــام حافظ در انجمن بــرآیـــد
سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است
حالات درونم گاه چنان مشوش و سر در گم می نماید که گویی دلم را بر بال کبوتر خیالی بسته ام که در آسمان ها سیر میکند... گاه بال میزند و گاه آرام می نشیند و باز بال میگشاید.هر بار که پرهای خود را باز و بسته می کند دلم در تعقیب سایه ی خیالم طوفانی میشود.
اضطراب ، نگرانی ، نا آرامی ، بی قراری ، دلشوره و .... همراهان آشنای منند. آن هم بی حساب و بی اندازه و بی پایان. گویی از ازل اینگونه بوده ام و تا ابد اینگونه خواهم بود.
زندگی من به خیال میگذرد و به همان نسبتی که افکار مخیله ام ناهمگون و ناهماهنگ هستند احوال دلم نیز پر آشوب و در هم ریخته اند.
من اسیر عقاب تیز پرواز " وهم " و " خیال " شده ام که لحظه ای و فقط لحظه ای مجالم نمیدهد و بدون اینکه نگاهی بر من کند در اعماق آسمانها اوج می گیرد.
به گمانم راه چاره ای نمی آید . اصلا گمانی در کار نیست، چرا که همه ی صفحات ذهنم پر از تمثیل های خیالی از اختلاط مسخره ای از گذشته و حال و آینده است.
سخت است تحمل این حالت سخت و بیخود
سرگیجه ی عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته ، خستگی مفرط روح و تنم را می آزارد ، تهوع بر من غلبه کرده است
این که ساعات زندگی تند میگذرد یا آهسته مهم نیست .مهم آنست که بد میگذرد و روحم را می فرساید. تفکرات بیهوده چون خوره جانم را بلعیده است و از من دیوانه ای دهشتناک زاییده که خود نیز از آن به شدت ترس دارم و یارای مقابله با آن را در اعماقم به هیچ وجه احساس نمی کنم
این پرنده ی سمج با تمام قدرت خود مرا در چنگال وحشی خود فشرده است و روزهای مرا به طرز طاقت فرسایی به تاراج برده . قدرت مرا ربوده و شیر ه ی جانم را مکیده است .....
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آویخته می پرهیزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو میریزند
می کند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیز نیست
غنچه ام نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست
"
بنام حق از زندگی سیر نشدم ولی بدم نمی آد در اولین فرصت کوله بارم رو ببندم . هرروز که بیشتر توی کثافتخانه ی دنیا می مونم سنگینتر میشم .من
بودن رو دوست دارم اما نه اینجوری...
من از صادق هدایت خوشم می آد .از اولش هم خوشم می اومد یک جملش همیشه برام جالب بوده :
"همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم"
اما من این روزها مانده ام میان صدای شوم جغد ها و خرناز کرکس ها که کدام یک به آواز قناری نزدیکتر است؟
...... بس است
ساحر دنیا دگر بس است
اینجا کجاست ؟
از چه پر از جغد وکرکس است
از بس دلم صدای اهورا شنیده است
از بس وجود کفر به ایمان ملبس است
احساس میکنم که تمامی بودنم
پشت هزارفاصله در بند و محبس است
احساس می کنم که به آیین عاشقی
بی حرمتی شده است
مگر عشق بی کس است؟
شیون کن ای تمامی روح من
روح خسته ام فریاد کن
نهیب به دنیا بزن که های افسوس بس است
ساحر دنیا دگر بس است
روزهای سگی چنان پشت هم صف کشیده اند که گویی هر یک منتظر فرصتی هستند که پلک های من همدیگر را بغل کنند تا دخلم را در آورند. روزهای سگی لعنتی ......
ای کاش میشد کاری کرد . ای کاش زمان در دستان من بود تا حساب همه ی روزها را به ثانیه ای صاف میکردم و به این گذران بیهوده خاتمه میدادم .
همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم.
من از این دنیا میترسم . نه!وحشت دارم. من از آدمها میترسم......
ساعتها به این فکر بوده ام که سهم من از این دنیا ی نکبت بار چه میتواند باشد ؟
"...آه
سهم من این است؟
سهم من این است؟
سهم من
آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد؟
سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن؟
(فروغ )
"همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم"
من از آدمهایی که بیهوده خوشحالند بیزارم. من از انسانهایی که برف بازی میکنند متنفرم .مگر نه اینکه این برف اندکی آن طرف تر اشک کودکی بی خانه را در آورده است؟
من در این شهر پیر مردها و پیر زنها و کودکانی را میشناسم که در همین لحظه که خیلی از مردم شهر حتی انسان های خیّر خوابیده اند گودالی درون زمین کنده و روی آن را با پلاستیک پوشانده اند ودر حالی که از سرما بدنشان لمس شده است وشاید در حال گریه کردن هستند شب را سحر میکنند.......
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
اما من هیچ کاری از دستم بر نمی آد ......پس چرا زنده ام؟ من برای خود هم خطرناکم ...
"همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم "
یاد جملات دیگری از صادق هدایت می افتم :
"....مرگ با داس کهنه ی خود خرمن زندگانی درو میکند.
تنها درگورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست میکشند،بی گناه ها شکنجه نمیشوند،
نه ستمگر است نه ستمدیده،بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند.چه خواب آرام و گورارایی
است که روی بامداد را نمی بینند،داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگی را نمیشنوند.بهترین پناه است
برای دردها،غم ها،رنج هاو بیدادگریهای زندگانی."
چرا مردم قفس را آفریدند؟ چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پروازها را پر شکستند؟ چرا آوازها را سر بریدند؟
قصه دراز شد...جمله ی آخرم اینکه زندگی توی این دنیا به جای اینکه برام راهی به سمت کامل شدن باشه شاهراهی برای یاد گرفتن خدنگ های قابیلی شده .بهتره قبل از اینکه بخوام هابیل رو بکشم یه فکره دیگه ای بکنم......
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تب دار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
۱: تو با خوندن این حرفا خودت رو ناراحت نکن(البته اگه این دورو برا هم سرمیزنی) .بیشتر به این فکر کن که یعنی واقعا نمیشه ؟
: ویتگنشتاین برای من یه جمله گفته که به نظرم میرسه اینجا باید بنویسمش:
"کل زندگی بازی ست، متأسفم برای کسانی که این بازی را جدی می گیرند!"
: خیام هم یه چیزی گفته :
گر آمدنم به من بُدی، نامدمی
ور نیز شدن به من بُدی، کی شدمی؟
به زان نبدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بُدمی
(پیر تنها )
روزها به این فکر کرده ام که این صحنه ها که از عبور لحظات زاییده میشوند حقیقی هستند و یا خواب وخیالی بیش نیستند.
این سئوال مهمی است که آیا ما واقعا هستیم ؟
و اگر هستیم آیا زند ه ایم؟
و اگر زنده ایم خوابیم یا بیدار ؟
نکند همه ی این اتفاقات تصورات خداست ؟ نکند اصلا ما نیستیم ؟ چه کسی میداند بودن به چه معناست ؟
وشاید ما هستیم اما زنده نیستیم ؟ شاید اینجا همان جایی است که موجودات بعد از مردن وارد آن میشوند؟ سرزمین مرده ها!! اما هر چه با خاطراتم ور میروم چیزی از دوران زنده بودنم یادم نمی آید ؟
وشاید اینجا تبعید گاهی ست که افسون شده ها را از سرزمینی در شرقی ترین نقطه ی بالای عالم بدینجا می فرستند؟ اما باز هرچه تلاش میکنم یادی از دوران پیش از افسون شدگیم مرا یاری نمی کند...
واگر ما زنده ایم آیا در عالمی که هست زندگی میکنیم یا وجودمان در سرزمینی که اصلا وجود ندارد جولان میدهد؟ . خدا را چه دیدی شاید خواست وجود را در عدم محبوس کند .موجوداتی در نیستی!!
نکند خوابیم و همه ی این شدن ها تخیلاتی است..... اصلا که گفته ما وقتی خوابیم خوابیده ایم و وقتی بیداریم در حال زندگی کردن. که گفته خفتگان در عالم خیالند و بیداران در عالم وجود (البته اگر عالمی و کلا چیزی به نام جا و مکان که موجودی در آن جای بگیرد وجود داشته باشد) به همان نسبت که این تصور منطقی به نظر میرسد(البته کلا گور بابای منطق ) این نیز منطقی ست که زندگی حقیقی ما همان لحظاتی باشد که خوابیده ایم و بقیه تصوراتی هستند که از این لحظات داریم . یعنی موقعی که بیداریم (که در حقیقت خوابیم) آنچه را که میبینیم خوابهایی هستند که از لحظات خواب (در واقع لحظات بیداری ) سر چشمه میگیرند.
هر روز صبح که از رختخواب زندگی ! برمیخیزیم وارد عالم رویا میشویم .همه ی نماز ها و روزه ها برای عالم بیداری (عالم خواب واقعی ) فریضه شده اند . نماز خوابیدن (همان زندگی کردن حقیقی ) چیزی نیست جز پر کشیدن به سوی حقیقت بود و نبود های خلق شده و نشده در عالم وجود و عدم .پر کشیدن به سوی محبت.....
هر لحظه از لحظاتی که مخیله ات در این جهان نکبت بار(که بیشتر شبیه لانه ی شغال هاست) نیست و کبوتر اندیشه ات از پشت بام دنیای نجس دور شده است در خوابی (که همان زندگی حقیقیست) وهر لحظه که در لجن کرده های آدمیان خدعه گر پای بگذاری بیدار گشته ای (که همان خواب واقعیست)
یادم نرود پرواز بیداران وزنده ها به لجن زار می انجامد و بال گشودن خوابها ومردگان به سوی محبت است....
من اگر وجود دارم و یا در کتم عدمم .اگر زنده ام یا مرده .و اگر خوابم یا بیدار و اگر جهانی وجود دارد یا نه و اگر اگرهمه چیز تصورات خداست یا اعمال ما .... حسی به من میگوید که نقطه ای در این عالم محمل نوریست که عالم وجود یا عدم بر آن سوار است و همه چیز از بود و نبود بر آن متصلند وآن نقطه در مداری ثابت می گردد .
آن نقطه محبتست و کانون آن مدار خدا .
هر آنچه که بودن و نبودنش برای من قفسی شود باید بشکند تا آرامتر و راحتتر بخوابم.
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
کاروان رفت و در خواب و بیابان در پیش وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
لمع البرق من الطور و آنست به فلعلی لک آت بشهاب قبسی
آه که این تن ثقیلم میان این شن های داغ گویی راه نجاتی نمی یابد .آفتاب چهره ام را می سوزاند و این سیاهی صورت بیش از آنکه نتیجه نوازش آفتاب باشد حاکی از ظلمات درونم دارد که در لایه های آن غوطه ور شده ام.
هیچ تکیه گاه راسخی نیست که بدان تکیه دهم.در هوایی که سموم های جاریش موجب تاول زدن پوستم شده اند معلق هستم.تعلیقی که بیش از هر چیز دیگر مرا عاشق مرگ میکند .
این جا بیابان است.... کویر است... . تنها زیبایی که این جا می توانم بیابم هماهنگی درونم هست با بیرون در بی چیزی .بیابان نیز مانند من چیزی به ارث نبرده از این هیاهوی جهان.گویی نه می بیند و نه می شنود.
اینجا نیز مانند نهانگاه تاریک درون من سکوتی طولانی قد علم کرده .... سکوتی جنون آور که گاه چنان فضا را خسته و دیوانه می کند که از فرط غیظ و غلیان درون چنان شن ها را بر هم می کوبد که غباری مدتی میان او و معشوقه همیشگی اش آسمان حایل میشود . وای نه! لحظه ای خوفناک تر از این برای کویر نیست ....او که جز آسمان کسی را ندارد! .
و باز آرام می شود و شن ها به سمت او باز می گردند و دوباره سکوت به همان جنون آوری حکومت می کند و باز کویر مجنون می شود و غباری بر پا می شود و این قصه تکراری و ساده ی این سرزمین ساده است .
گاه احساس می کنم که من یکی از آن شن های غوطه ور در آسمان هستم وگاه احساس می کنم که من کویرم در آن مدتی که غبار حایل میان او و آسمان است. .... نه!من آشفته تر و غریب تر از این حرفهایم . وجه اشتراک من با کویر همان بی چیزی هست و بس.
من کویر مرگ آسمان . چهار کلمه زشت و زیبا که یا فقیرند یا معشوق ویا هر دو.
این جا سرزمینی است که من فلسفه تولدم را (که به تازگی یاد گرفته بودم) فراموش کرده ام .این اواخر قلیون لامصب کانه همدم با معرفتی شده که حاضر استتا پای مرگ در کنارم بایستد.
تازگی ها یاد گرفته بودم هر آنچه از دلم می گذرد را همان طور که هست برای دیگران بگویم . خوب یا بد تا از شرشان راحت شوم . اما این جا وسط این کویر همه آموخته هایم را طوفان های داغ سوزانده اند . همه چیز از یادم رفته است . به تنها چیزی که فکر میکنم اینست که از الان چند ثانیه دیگر به پایان یافتن جهان پیچیده باقی مانده است .
کویر همچنان دیوانه وار خود زنی می کند . مانند انسانها یی که در نهایت ضعف و استیصال آن زمانی که هیچ چاره ای برای در هم شکستن اوضاع حاکم نمی یابند دیوانه وار دستهایشان را بر صورت خود میزنند. طوری که هیچ ظالمی بر صورت مظلوم نمیزند .
اما من ........ من دیوانه تر از کویر و درمانده تر از انسان نا امید قدرتی ندارم که خودزنی کنم یا چنان فریاد زنم که گلویم پاره شود –هر چند کسی صدایم را نخواهد شنید-.دیگر نای فکر کردن به چیزهای اندک از آنچه در گذشته فرا گرفته بودم و هنوز گرمای کویر آنها را نسوزانده بود را ندارم .دیگر نمی توانم قیافه ی انسان دلتنگ را داشته باشم نه از آن جهت که ............ .نه! کار من از این حرفها گذشته است .نمی توانم چون واقعا نمی توانم .
این جا نمی توان منتظر دگرگونی بود.با خودم فکر می کردم شب کویر مهربانتر و آرامتر است .منتظر شب می مانم . اما نه!فرقی ندارد .باز من بودم و کویر مجنون و آسمان و انتظار تمام شدن.این بار آسمان سیاه بود و شن های کویر سرد .زیبایی ستارگان تغییری در حال کویر نداده بود .همچنان درمانده بود و زوزه می کشید و خود زنی می کرد .
شب کویر با آنکه انتظار دیگری از آن داشتم خسته کننده تر از روز آن است . باز مجبورم انتظار روز را بکشم. چه کار رنج آوری !خسته شدم از این انتظار عبث . من بی هیچ امیدی مانده ام .گویی فقط برای این خلق شده ام که اتصال روز و شب کویر به یکدیگر را نظاره گر باشم و انتحار آن را ببینم .
گرد و غباری که درون چشمانم نشسته است چنان آشفته ام کرده اند که مجال فکر کردن را از من گرفته اند .ای کاش می توانستم فکر کنم و جوابی بیابم که چگونه اینجا آمده ام ؟اصلا چرا این جا آمده ام ؟چرا اینگونه درمانده شده ام ؟ اینگونه نا امید سرگردان ؟ و این شهر چه شکر ها دارد که شاهبازی چون من اینگونه به مقام مگسی رضایت داده ام تا از دروازه اش عبور کنم؟
ای کاش می توانستم به خاطر بیاورم روزهای گذشته را تا شاید امیدی از گذشته بر من دمیده شود که اینگونه آینده را بی معنا تصور نکنم .اما نه! این هم آرزویی بیهوده است که اگرامیدی در گذشته بود اینگونه از آن به این وادی نمی آمدم.
این جا همه چیز بی معناست و یا من توان جذب معنای آ ن را ندارم .
خدای من !!! اتفاق عجیبی رخ داده است !! گویی جز من و کویر و آسمان موجود دیگری نیز اینجاست........
یک حشره ی شش دست وپای قیری رنگ که اسمش را نمیدانم! این موجود زنده است . بر خلاف من و کویر و آسمان ! گویی شن های سوار بر بادها ی گرم کویر چشمان او را آزار نمی دهند که این گونه با سرعتی زیاد به سمت من می آید . با خود می اندیشم که گناه این زبان بسته چیست که در این کویر گرفتار شده است؟ شاید او نیز گذشته اش را فراموش کرده و در حال سیاه این سرزمین گدا غوطه ور است؟ شاید او نیز از دست هم نوعان خود به این بی چیز کده فرار کرده است.
گفتم فرار؟؟؟ آره من گفتم فرار !! فرار....... چه کلمه زیبایی ! شاید این جواب سوال من است . نه حتما این است!!!!
من فرار کرده ام .!! از دست همه. از دست هم کیشان . هم نوعان . هم بیمان ها . آن هایی که عهدمان را شکسته اند . از دست خودم که عهدم را شکسته ام . من فرار کرده ام ! من هر آنچه که داشتم و یاد گرفته بودم را در کنار مردم گذاشتم در کنار خودم و فرار کردم . بی چیز به سرزمینی که چیزی ندارد .بی کس به جایی که کسی ندارد . بی اندیشه به جایی که نمی اندیشد . گویی این حیوان نیز مانند من از دنیای هم نوعان خود و شاید از دنیای حشرات و شاید از دنیای حیوانات و حتی شاید از دنیای هر آنچه نفس میکشد به این کویر دیوانه پناه آورده است .
او نیز مانند ما بی جان است. آری من اشتباه می کردم .این رتیل نیز یک مرده است که منتظر است مرگش فرا رسد تا تک تک شن های کویر نیز مردن او را باور کنند.
من نیز قبل از آنکه مرگم فرا رسد ..........
با خودم فکر میکردم .کاری که این روزها به طرز مسخره ای ساعت های زندگیم را به تاراج برده .
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند
و رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
برای توو خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
وگوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود.آمین...
دوباره دیوانه شدم .کاری که چند صباحی است خوب انجام میدهم.
کی خبری میرسد ای خدا از جواب سئوال های من . کی قراره درست بشه ؟......
یه رفیقی میگفت: اوضاع درسته! این تویی که خرابی. شاید راست میگه این منم که خرابم .اما من کی دزست میشم ؟
دیگه واقعا دیوانه شدم . چه باید کرد ؟ شاید مهمتر از اون اینکه " چه نباید کرد؟ "
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
افسوس و صد افسوس که اختیاری در ماندن و رفتن نیست .حیف که جبر تو بر مرگ سایه افکنده .نه فقط مرگ که زمان آن نیز. حیف که نمی توان زودتر از آن لحظه که مقرر است رفت. حیف که به خاطر عده ای باید ماند....
كه چي ؟ كه بمانم دويست سال
به ظلم و تباهي نظر كنم
كه هي همه روزم به شب رسد
كه هي همه شب را سحر كنم
قفس ، همه دنيا قفس ، قفس
هواي گريزم به سر زند
دوباره قبا را به تن كشم
دوباره لچك را به سر كنم
كجا ؟ به خيابان ناكجا
ميان فساد و جمود و دود
كه در غم هر بود يا نبود
ز دست ستم شكوه سر كنم
اگر چه مرا خوانده ايد باز
ولي همه ياران به محنتند
گذارمشان در بلاي سخت
كه چي ؟ كه نشاطي دگر كنم؟
كه چي ؟ كه پزشكان خوبتان
دوباره مرا چاره يي كنند ؟
حکایت من هم شده کانّه حکایت کور مادر زادی که برای مدت کوتاهی رخصت بصیرت پیدا کرد و بعد به ناگاه فرصت برفت دوباره همه ی کون و مکان تاریک شد ...... بی قرار هر آنچه در آن چند لحظه بر چشمش خورده بود را طلب میکند. نظام زندگیش بر هم میخورد. دیگر بر باد رفت ....... من هم نمی دونم چی میخوام ...... قرارم از دست رفته . طبیعت زندگیم عوض شده. انگار رو آتیشم .نمیتونم حتی برای یک لحظه آروم بشینم . شدم عین دیوونه ها . هزیون میگم .... البته الآن دیگه آرومتر شدم .به گمانم مثل کسی که آتیش گرفته بعد از مدتی سوختن بدنم دیگه بی حس شده و حرارتی احساس نمیکنه .....
در خواب دیگر مثل همیشه خشمگین نیستم.
یا امیدوار. یا تلخ. یا عاصی.
پذیرفته ام.
مرده ام.
این مدت هرچه که بود این خوبی رو داشت که حسابم را با خودم صاف کردم .فهمیدم هیچ ...... نیستم. یادم باشد که دیگر از اعتقاد برای کسی صحبت نکنم. یادم باشد که دیگر به کسی نگویم خدایی هست که آن شخص هر کس باشد ایمانش از من بالاتر است. یادم باشد سنگ حسین را بر سینه نزنم. که حسین چون من کسی نمی خواهد .یادم باشد برای بهتر شدن زخم فاطمه بهتر است مدتی ..نه ! برای مدتها خفه شوم.... یادم باشد بهتراست بمیرم تا باری از دوش صاحب برداشته شود ....یادم باشد ......
اما من هر چی که هستم. هر ....... که هستم .مستحق این اوضاع نیستم . قصه فقط اونی نیست که به نظر میرسه ...... فقط اونی نیست که دیده میشه...
خدای من ... من یه زمانی بهتر از این بودم ...هیشکی ندونه خودت که میدونی..
برا هیچ کس هیچ فرقی نمیکنه چه بلایی سرم میاد . هیچکس . اگر هم فرق میکنه تا جاییکه من بذارم براشون فرق کنه و من نمی خوام........ فقط تویی که ترحم کردنت مایه ی ننگ نیست... فقط تویی که میتونی این مشکل رو حل کنی .....
این جا همه میپرسند :
حالت چطور است ؟
هیچ کس نمی پرسد
بالت..........
هر کاری میخوای بکن و لی رحم کن ....رحم کن .... این فقره رو هم رحم کن ....مستجاب کن ....
آمن یجیب مضطر اذا دعوه.........
مضطر تر از من ؟
خدایا :
من خواب دیدهام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کمتر می شوند
اما خواب ندیده ام که روزی میرسد که تو نیز تنهایم بگذاری .
یعنی تو دلت می آد این همه زاری و لابه رو بی جواب بذاری ؟
با خودم میگم دیگه گذشت اون روزایی که دلتنگی ها با یه قلیون و یه لیوان چای بر طرف میشد...فصل فصل ناسازگاریه ....
مرا که با تو شادم پریشان مکن
بیا و سیل اشکم به دامان مکن
بیا به زخم عاشقان مرحم دل مرا به یک دم زغم رها کن
من ای خدا به پای این پیمان اگر ندادم جان مرا فنا کن
(پیر مرد)
آری من باخته ام..
باخته را ...تو بگو ..
بکدامین سو بگریزد ...
هرچند میدانم ناجی تویی ..
پس توان گریزم نیست ..
چون حق فرزند بشر . برگردنم سنگینی میکند..
اوست که مرا در مقابلت به زمین زنجیر میکند ..
آری میدانم که من باخته ام ..
باخته را راه گریز نیست ..
سالهاست شرم حضورم..
در دریای معرفت تو پرسه میزند ..
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
حال واقعیت زندگی من ....
آبي تر از انيم كه بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
.........
...اما شنیدم که می گفت:
برگ به هنگام زوال می افتد
و سیب به هنگام کمال
بنگر که چگونه می افتی....
برگی زرد
یا
سیبی سرخ؟!
دیار من دیاری غریب است ...........
روحي چنان فراخ و روشن داشتي
كه مرا هرگز توان ورود بدان ميسر نشد.
باريك ميانبري جستم، در امتداد بيراهههاي باريك،
واز پس گامهاي بلند و دشوار …
ليك،
گذر به روح تو از راههاي گشوده بود .
بلند نردباني مهيا كردم
ديواري بلند در رويا
ليك روح تورا نه ديواري بود و نه حفاظي .
در پي باريك رهي به روحت گشتم،
اما روحت چنان روشن و زلال بود
كه ره آمدي نداشت.
از كجا مي شد آغاز؟
به كجا مي يافت پايان؟
و من تا ابد دربدر
در مرز گنگ آن نشسته ماندم .
با کوچه آواز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست
چیزی در کوله بارم ندارم جز........تنهائی
.........
زحد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهی ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
و گرنه بی شما قدری نباشد دين و دنيا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
مینویسم تا بدانی محبوب من بخوان و بدان ای محبوب من ......
ایراد نگیری حرف دلمه
شبیه آدمایی که استیصال به زانو درشون آورده ، تا کی میخوای روی دیوارای این انفرادی چوب خط بکشی ؟
نه ! اینجا جای خوبیه. امن و امانه !
امن دیگه چیه ابله ؟ اگه اینجوری باشه که کانالای فاضلاب امن تر از همه جان
ولی من این قفس رو بیشتر دوست دارم ....چیکار میشه کرد ؟
آره راست میگی کاری نمیشه کرد ...بمون همینجا ! من میرم .....
تو هم که عین منی ! چرا داری پرت و پلا میگی گنجشک کوچولو .... بیرون سرده . بیا تو همین قفس . درسته اصلا دوست ندارم کسی تو این انفرادی مهمون بیاد ولی تو شبیه خودمی بیا .
اینقدر نگو " واي چه خسته مي كند تنگي اين قفس مرا...." بری میگرن میندازنت یه جایی تنگ و تاریکتر از اینجا که دیگه نتونی جیک جیک کنی .
بیا برا خودم بخون . گوش میکنم . زبونتو میفهمم. زبون دلتو میگم ....
هوا سرده نرو جاهای دور . ....
ای نشسته به بام ما گنجشک
و ای زاحساس ما رها گنجشک
قلب من با طنین قلب تو
می کند همچنان صدا گنجشک
بال تو رنگ خاکساری داشت
نسل تو شد چو نسل ما گنجشک
زیر باران ندیده چشمی هیچ
سایبانی به سر تو را گنجشک
بی پناهی تو ، آدمی هم نیز
تو زما نیستی جدا گنجشک
جیک جیک تو رنگ غم دارد
تو مگر چون منی بیا گنجشک
دانه دیدی بدان که دامی هست
لانه را بیشتر بپا گنجشک
تا بیایم تو را ببینم سیر
می پری می روی کجا گنجشک
رفت ...... اینم حرف ما رو گوش نکرد و رفت ....
لامصب جا به این خوبی .... قفس به این قشنگی ! کجا میری ؟
(پیر تنها)
اری محبوب من ....من هم اینجا نبودم اماالان......


